تبليغات|طراحی سایتX
این چند روز








این چند روز

امید وارم اول شم

برای دیدن عکس های بیشتر و خواندن مطالب به ادامه مطلب رجوع کنید  

 

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر 1390ساعت 12:19 قبل‏ازظهر توسط ایمان نظر(1) |

 

مسابقات وبلاگ نویسی با عنوان ترنم ضیافت کار بسیار جالب و قشنگی بود که از طرف مسئولین طرح ضیافت اجرا شد. 

 

این مسابقات که با استقبال خوبی هم روبرو شده در آخر کار به عنوان یادگاری از طرف بچه های وبلاگ نویس برای شما ضیافتی ها به یادگار می مونه.تمامی دوستان سعی می کردن تا با بهتر نشون دادن وبلاگشون جزء نفرات برگزیده باشن من هم اول با همین نیت شرکت کردم ولی انگار نتونستم به خوبی وبلاگ های دیگه کار کنم.حالا نیتم فرق کرده می خوام برای دل خودم بنویسم اگر اول نشم مهم نیست در عوض از 30 تا وبلاگ می دونم که 30 می شم اینم منو راضی می کنه بالاخره تونستم مطالبی بنویسم که دل خودم و شاد می کنه.    

برای کسب اطلاعات بیشتر اینجا را مشاهده کنید.                                                         

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر 1390ساعت 11:43 بعدازظهر توسط ایمان نظر(1) |

 یا علی گفتیم و عشق آغاز شد         بغض چندین ساله ما باز شد

با سلام خدمت تمامی ضیافتی ها  

اول از همه باید بگم من بخاطر مکه پا تو این اردو گذاشتم و یقینم دارم که با بچه های ضیافت میرم مکه حالا ببینین کی گفتم. 

دوم این وبلاگ مال خودتونه من فقط اونو راه اندازی کردم،پس اگه توش از کسی حرفی می زنیم که ممکنه ناراحت بشه............مهم نیست بزارید بشه....نه بابا شوخی کردم همین جا ازش حلالیت می طلبم،امید وارم که من اون دنیا شرمندتون نشم،یا حق.  

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواندو از صحنه رود  

صحنه پیوسته بجاست 

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر 1390ساعت 10:28 بعدازظهر توسط ایمان نظر(2) |

.... از بیابان بوی گندم مانده است

عشق روی دست مردم مانده است

 

آسمان بازیچه ی طوفان ماست

ابر نعش آه سرگردان ماست....

 

( ادامه مطلب )


نوشته شده در دوشنبه 4 مهر 1390ساعت 10:09 بعدازظهر توسط ایمان نظر(1) |

به تمامی ضیافتی ها تبریک می گم.امیدوارم ضیافت اندیشه قبول حق واقع بشه


نوشته شده در چهارشنبه 9 شهريور 1390ساعت 9:40 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

روز آخر ثبت نام  و روز اول مراسم بود که تازه من یه ضیافتی شدم، 

همون موقع بود که من فرم پر کردم و چند ساعت بعد خودم رو بین یک عالمه ضیافتی در حال گرفتن کارت ورود به طرح دیدم. 

تمام این اردو برای من خاطره بود اما شیرین ترین خاطرات وقتی پیدا میشن که تو زندگیتون لحظه های شیرین اتفاق میوفته و این لحظه های شیرین زمانی اتفاق میوفته که شما کنار افرادی که هستین احساس شادی کنین.                              

آدم میتوته به مهمانی عزیز ترین کسش تو زندگی بره،کنارش باشه بعد خوشحال نباشه . 

ماه رمضان ماه خداست،ماه ضیافت الله،ضبافت نورانی،ضیافت دل های پاک ضیافت همی کسانی که فکر میکنند آخر راهنو هیچ امیدی به برگشتشون نیست.رمضان ماه ضیافت اندیشه هاست.

نوشته شده در سه شنبه 8 شهريور 1390ساعت 9:04 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

    این سه تا عکس و با گوشیم انداختم امید وارم مطلب آموزنده ای براتون داشته باشه 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1389ساعت 3:03 قبل‏ازظهر توسط ایمان نظر(0) |

یکی از اتفاقات نادر وجود قلیان در بعضی از اتاق ها بود که با طعم های دو سیب ، یه سیب ، سیب ترس ، سیب شیرین ، سیب تلخ ، سیب قرمز ، سیب زرد سیب زمین و .........کشیده میشد.  

 

برای درست کدرن آتیش ، آتیش گردان را در آشپز خانه ساختمان کوی قرار داده و ریختن کمی زغال درون آن و برپا کردن آتش فضای خوابگاه را کاملا معنوی و سرشار از دود بر فراز قله های رفیع کلک چال می کردند.  

 

بعضی ها در این سفر علمی که از شهر خود برای ضیافت اندیشه دعوت شده بودن ظاهرا مکان کوی را با دریای شمال اشتباه گرفته بودند و با توجه به محدود بودن زمان استخر برای دانشجویان (هفته ای یک بار ) هفته ای چهار بار بدن خود را به آب می زدند تا شاید دوری از محل تولد خود در شهرهای شمالی را با این حرکت جبران کنند. 

اما این افراط آنها باعث شده بود تا بدن آنها کاملا بوی کلر بگیرد تا جایی که از کنارشان رد می شدی به جای عطر گل محمدی بوی کلر را در پنج فرسخیشان حس می کردی .

انشا الله که به آنها خوش گذشته باشد. 

بشنوید از کار خدا قربانش برم که هیچ وقت بنده ای را محتاج و در مانده بنده ای دیگر نمی گذارد.

خانه یکی از دوستانمان دعوت بودیمو با ید خود را تا قبل از ساعت 11 به آنجا می رساندیم.

ولنجک_رسالت.اختلاف خیلی بود با توجه به زمان نا مناسب بعد از افطار و ازدیام ترافیک قطعا از ولنجک تا رسالت یک ساعتی را باید در راه سپری می کردیم.ساعت 30/9 بود و ما همچنان در سلف دانشگاه مشغول مشغول خوردن طعام زمینی دانشگاه بودیم به فکرم زد تا از ترفندی زیرکانه استفاده کنم بخاطر همین رفتیم پیش حاجی زیبایی نژاد گفتیم حاجی خسته نشدی تو این دانشگاه ، بابا بیا برو یه سری به زن و بچت بزن دلواپستن خلاصه با این ترفند رفتیم روی مخش انقدر از فنون روانشناسی کار کردیم تا بالاخره راضی شد بره خونش یهو گفت راستی شما چرا حرص و جوش می خورید که من برم گفتیم هیچی بابا ، گفتیم حالا که داری میری اون وری مارم تا یه جایی برسون ........حاجی گفت اِ پس شما حرص خودتون و می زدین دوباره روز از نو روزی از نو دیگه هرچی تو چنته داشتیم از راه های روانشناسی تا التماس و تکنیکهای دانشجویی پیاده کردیم تا آقا راضی شد حالا که راضی شد تازه اومد گفت من باید استخاره بگیرم .درسته استخاره خوب نیومد و ما آواره شدیم بعد از یک ساعت چونه زدن هلک هلک از سربالایی دانشگاه پایین میومدیم.اما قربونش برم که بندشو تنها نمی زاره به خودش قسم هنوز پامونو از دانشگاه بیرون نگذاشته بودیم که یه 206 با یک راننده خوش تیپ که از قضا جراه و فوق تخصص قلی بود جلوی پای ما ایستاد و در کمال نا باوری در عرض 15 دقیقه ما رو جلوی خونه پیاده کرد .

اینجا بود که فهمیدم ماه رمضان ماه خداست اگه از خودش بخواهی بهت می ده 

 
نوشته شده در جمعه 12 شهريور 1389ساعت 1:21 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

دکتر فرهنگ

تقریبا دکتر فرهنگ برای همه آشناست.

نقد از دکتر فرهنگ از عهده من خارجه ، واقعا عالی و بی نقص بود. حتما می دونید که سی دی آب کار دکتر فرهنگه.

یک حرف جالب از دکتر فرهنگ که تاثیر خاصی رو بعضی ها گذاشت قسمت دادن sms  بود . دکتر می گفت کافی حتی بدون هیچ نیت بدی کسی که اونور خطه برداشت نا صحیص از رفتار شما داشته باشه.....گناه همیشه با یک اتفاق ساده شکل می گیره.  

توی تمامی این جلسات سوالات من همیشه مطرح می شد در صورتی که خیلی از سوالات بدون پاسخ می موندن این یعنی خدا رو شکر سوالاتم کمتر دچار چالش و خارج از گود بودن. 

نوشته شده در جمعه 12 شهريور 1389ساعت 1:15 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

بحث دکتر در رابطه با  جریان شناسی و فرقه های مختلف در دنیا بود به جرعت می تونم بگم دکتر خسرو پناه با تمام فرقه ها صحبت کرده بود و اطلاعات کامل و جامعی از اونها داشت.

دکتر عبدل الحسین خسرو پناه کتابی در همین منوال با عنوان جریان شناسی ضد فرهنگ ها به چاپ رسونده اند. 

نوشته شده در جمعه 12 شهريور 1389ساعت 1:11 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

دکتر حبشی،دکتر فرهنگ ودکتر خسرو پناه سه برگزیده جلسات گفتگوی آزاد از نظر من که در بین اونها دکتر حبشی با موضوع روابط دختر و پسر بیشتر سعی کرد تا نکاتی و گوشزد کنه که ما خیلی ساده از کنارش رد می شیم . 

دکتر می گفت اگه مادرتون یا پدرتون می خواد به شما کمک کنه نگید ای بابا مادر من که دیگه بچه نیستم خودم پول دارم نه حتی اگه پول خیلی کمی هم بود اونو قبول کنید چون با هزار آرزو براتون کنار گذاشته..... 

( ادامه مطلب )


نوشته شده در پنجشنبه 11 شهريور 1389ساعت 7:52 قبل‏ازظهر توسط ایمان نظر(0) |

یک حرکت بسیار عالی از بچه ها دیده شد که واقعا جای تقدیر و تشکر داره. 

طبق گفته های مسئول برگذاری این طرح تا به حال 5 جزء از قرآن کریم به دست دانشجویان نوشته شده است وقرار است در آینده این دست نوشته ها صحافی شده و به عنوان یادگاری نگه داری شود. 

 

 

      این آقا پدر منه و خیلی خوشحال بود که در جمع دانشجویان حضور پیدا کرده  

این آقام دایی بندست و طبق گفته خودشان دانشو نیست ولی دانشجو ها را دوست داره.   

 

               در کتابت قرآن خط خوب ملاک نبود بیشتر نفس عمل مهم بود. 

 

           این آقا هم که معرف حضورتون هست یک چهره سرشناس و مردمی  

 

            این کوچولو هم داداشمه که شب قدر قرآن می گرفت روی سرش 

( ادامه مطلب )


نوشته شده در چهارشنبه 10 شهريور 1389ساعت 9:34 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

79 يَا مَنْ لا شَرِيكَ لَهُ وَ لا وَزِيرَ يَا مَنْ لا شَبِيهَ [شِبْهَ‏] لَهُ وَ لا نَظِيرَ يَا خَالِقَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ 

الْمُنِيرِ يَا مُغْنِيَ الْبَائِسِ الْفَقِيرِ يَا رَازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِيرِ يَا رَاحِمَ الشَّيْخِ الْكَبِيرِ يَا جَابِرَ الْعَظْمِ  

الْكَسِيرِ يَا عِصْمَةَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِ يَا مَنْ هُوَ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ يَا مَنْ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ
 

 (79) اى که برایش شریک و وزیرى نیست اى که برایش شبیه و نظیرى نیست اى  

آفریننده مهر و ماه تابنده اى بى نیاز کننده بینواى درمانده اى روزى ده کودک خردسال اى 

مهرورز پیر کهن سال اى جوش ده استخوان شکسته اى نگهدار ترسان پناهنده اى که به  

حال بندگانش خبیر و بینا است اى که او بر هر چیز قادر و تواناست. 

( ادامه مطلب )


نوشته شده در چهارشنبه 10 شهريور 1389ساعت 9:34 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |


 بدون حاشیه می خوام برم سر اصل مطلب جا موندیم،من و آقای اندیشه رسولی آزاد. 

مجبور شدیم خودمون بریم نمایشگاه قرآن. 

به خودمون گفتیم اونجا بچه ها رو پیدا می کنیم اما بچه ها رو که پیدا نکردیم هیچ ، افطارم از دست دادیم..... 

 

   

این بچه خوشگل که می بینید با پدرش از نیجریه اومده بودن تا نمایشگاه قرآن و ببینن

عکس از ایمان

( ادامه مطلب )


نوشته شده در چهارشنبه 10 شهريور 1389ساعت 9:34 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

سلف معقوله بسیار مهم که تقریبا 100% بچه ها ی ضیافتی حضوری فعال و به موقع از خودشون نشون می دن.

  

 

بک روز ژله با آش یک روز ژله با موز یک روز حلیم یک روز سوپ یک روز ناگت یک روز کباب یک روز هم عدس پلو با آش.

خدایا شکرت ما که راضی هستیم.خدا نگه داره پدر مادر آقا مصطفی رو ما که نفهمیدیم مسئول کدوم قسمت بود ولی تو قسمت افطار خیلی بی رحم و خشک برخورد می کرد.هرچی ما زور می زدبم تا به جای 2،3 تا غذا 4،5 تا غذا بده اصلا قبول نمی کرد (حتی رشفه های کلانی هم به ایشان پیشنهاد شد ولی ایشان از در بیت المال مو را از درون آش بیرون می کشیدند).

یادم میاد یه روز حاجی زیبایی نژاد کارت نداشت،در واقع هیچ وقت نداشت.همیشه بدون کارت غذا می گرفت خوب یک چهره شناخته شده توی طرح بود.

از قضا یه روز که با حاجی توی صف وایساده بودیم مصطفی دون دون اومد طرف ما و به حاجی گفت حاجی از امروز بدون کارت غذا نمی دن بیا یین این کارتو بگیرین تا اونجا خجالت نکشین.حاجیم گفت نه بابا نمی خواد آقا مصطفی ما روکه ببینن بدون کارت غذا می دن.حالا مصطفی گیر داده بود نه حاج آقا بیا یین این کارتو بگیرین وگرنه غذا نمی دن حاجیم بنده خدا قبول کرد گفت هرچی شما بگین خلاصه رفتیم جلو تا نوبت حاجی شد حاجی همین که دست کرد کارتو داد به مسئولش طرف داد زد آی حاج آقا کجا این که تاریخش گذشته،حاجیو می گی گفت نه آقا یکم دقت کنین مه هین حالا این کارتو گرفتم طرف رو کرد به حاجی گفت ببین ایناهاش خودت ببین تاریخش گذشته طرف راستم می گفت مصطفی اشتباهی یه کارت تاریخ گذشته داده بود دست حاجی. 

                                                                                           

           

      

حالا تصور کنید ما داریم از خنده روده بر می شیم از اون طرف حاجی داشت از خجالت عرق می ریخت آقاسرتونو درد نیارم بالاخره مسئولش به حاجی غذا داد یعنی در واقع حاجی حقشو گرفت تازه آشپزم برگشت گفت اگه می گفتی کارت ندارم غذارو می دادم.

همیشه یادتون باشه حق گرفتنیه نه دادنی. 

                                         

 

نوشته شده در سه شنبه 9 شهريور 1389ساعت 9:09 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

خیلی سریع رسیدیم،یه سری می گفتن بریم سالمندان یه سری می گفتن بریم قسمت جونا،خوب چون بچه ها می خواستن هم سن و سالهای خودشونو ببینن رفتیم جونا. 

محیط محیط جالبی نبود ولی پر از لطف و صفا بود.باورم نمی شد تو آسایشگاه کفتر نگه دارن چه برسه به اینکه کفتر بازیم بکنن.یه عالمه کفتر از هر نوعی که بگی پاپری،کاکولی،چاهی....  

یه عالمه کبوتر که روی زمین کنارت راه می رفتن....

 

 

اما اونجا کبوترها پرواز نمی کردن،پر نمی کشیدن، هیچ کدوم نمی تونستن اوج بگیرن آخه بالهاشونو چیده بودن.درست مثل آدمایی که تو آسایشگاه کنار کبوترها بودن اما یه حسی بهم می گفت که اونها اوج گرفته بودن خیلی ها پر زدنشونو نمی دیدن چون چشم زمینی داشتن،برای دیدن پرواز این بچه ها باید با چشم دل نگاه کنی. 

علی کسی که وقتی ازش پرسیدم بچه کدوم شهره به من گفت:من بچه بهزیستی بودم نمی دونم پدرم کیه،مادر کیه،اهل کجام.چند سال پیش تو یه حادثه رانندگی هر دو پام رو از دست دادم،همسرم فوت کرد،بچه 1سالم 2 سالم از بین رفتن ولی نا امید نشدم شاید از خیلی ها شرایط بدتری داشته باشم.اما اینجا کارم روحیه دادن به بقیه بچه هاست.

از پیشش که رفتیم به حاجی گفتم حاجی من همیشه فکر می کردم که آدم بدشانسی هستم ولی حالا خدام رو شکر می کنم که حتی یه سر سوزن بد شانسی تو زندگیم ندیدم. 

اگه اینا خودشونو بدشانس می دونستن پس من تو زندگیم فقط شانس میوردم و خبر نداشتم.

امید بچه ای 14 ساله که از طرف مدرسه به اردو رفته بوده بازم بر اثر یک بی دقتی یک حادثه تلخ اتفاق افتاده بود،امید زمین خورده بود و کابل برق که زیر بوته ها پنهان شده بود به دور دستهای امید پیچیده بود و برق سه فاز هر دو دستشو ازش گرفته بود.

حالاامید 25 سالش بود و تقریبا از همون وقت در کهریزک زندگی می کرد.

یک پسر چشم آبی،سرشار از روحیه و در شرف ازدواج.

آره ازدواج،باور کردنش سخته ولی امید با یه دختر سالم داشت ازدواج می کرد.

از همه جالبتر برای من هنری بود که امید داشت.هنر موعرق کاری می تونم بگم تو این کار خیلی حرفه ای بود مثلا کارهای رستم و سهراب،حضرت علی (ع) و ....جالب اینجاست که امید این کارها رو با انگشتای پاهاش انجام می داد.

راستی این آقا امید ما یه هنر خاص دیگم داشت،دوچرخه سواری بدون دست.

           

از خودم خجالت کشیدم وقتی امید و با این وضعیت و با این همه توانایی دیدم،خجالت کشیدم که چرا با این دستهام روز به روز گناهان بیشتری مرتکب میشم در حالی که خیلی ها آرزوی داشتن دستهای منو دارن.

وحید یه پسر سرزنده دیگه که شاید اگه می تونست روی پاهاش وایسه خیلی ها آرزوی داشتن هیکل ورزشکاریشو داشتن.

                    

 داستان وحید داستان جالبی نبود وحیدم دستخوش ناساگاری روزگار شده بود.

نه ژنتیک نه تصادف نه پرت شدن از بلندی ........وحید در دوران کودکیش مثل همه بچه ها راه می رفته.وحید گرفتاره قطره فلج اطفال شده بود.

وحید ما حالا با اینکه روی ویلچر بود اما قهرمان بسکتبال کشور بود،توی رشته های پرتاب دیسک،بدن سازی حرفه ای بود،دیگه واسه خودش معروف شده بود.اما شاید بیشتر از اونکه معروف بشه دوست داشت مثل یک آدم معمولی روی پاهاش وایسه.

خدایا شکرت،شکرت بخاطر داده هات،بخاطر نداده هات،خدایا شکرت بخاطر ماه رمضانت،بخاطر پدرم،بخاطر مادرم،برادرم،بخاطر دوستانم و تمامی کسانی که کمک کردند تا بفهمم چقدر نعمت به من اعطا کردی و من نا سپاس نعمت های تو بودم.

خوشحالم که مرا زود از خاب بیدار کردی  و نگذاشتی این ناسپاسیم مرا بیشتر از پیش از تو دور کند.

          

       

 

بعضی ها بدون منت این گل ها رو می شستن

بعضی هام تو عالم خودشون بودن اینجوری صفا می کردن 



یه سری تنها بودن 
 
 

یه چنتا از خانومام سوالهای شرعی داشتن 
 

یه سریم از ما تمیز تر بودن










نوشته شده در دوشنبه 8 شهريور 1389ساعت 10:11 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |

بزارین از تیم فوتبالمون براتون بگم،یک تیم کاملا حرفه ای در سطح لالیگا متشکل از خودم به عنوان سرپرست تیم،رسولی آزاد به عنوان باتیستوتای تیم،عبدالله به عنوان روماریو گلزن تیم،هادی به عنوان کارلوس والدراما پاسور تیم،و نفر آخر که از هویت وی بی اطلاع هستم در نقش فابین بارتز در وازه بان تیم ایفای نقش کردیم.

( ادامه مطلب )


نوشته شده در دوشنبه 8 شهريور 1389ساعت 9:40 بعدازظهر توسط ایمان نظر(1) |

باورم نمی شد توی استخر ببینمش چقدر سفید بود اولش فکر کردم چون آخونده نورانی شده ولی بعد فهمیدم نبابا طرف بچه شماله ........

       



          

راستشو بخواید اولش روم نمی شد باهاش صحبت کنم ولی بعد از کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که برم سر صحبتو با یه شوخی باز کنم واسه همین رفتم کنارش همچین که حواسش پرت شد با تمام زورم پرتش کردم تو آب،این شد که سر شوخی باز شد......... 

آقا جاتون خالی نباشه به غلط کردن افتادم،به خودم گفتم دیگه.......بخورم تا آخر عمرم باآخوند جماعت شوخی کنم،همچین مارو تو آب مثله شیلنگ دور خودش چرخوند،همچین به ما آب داد که داشتم افقی می شدم،جوفت رگای پام گرفته بود داشتم اشدمو می خوندم که نفهمیدم چجوری خودمو ازآب بیرون کشیدم. 

حالا با اینکه تمام سلولای بدنم ازش می ترسن ولی تصمیم گرفتم یه عکس یادگاری واسه خاطره درس عبرت خودم باهاش بندازم.  

 

نوشته شده در شنبه 6 شهريور 1389ساعت 9:18 بعدازظهر توسط ایمان نظر(0) |


Design By : 2Khati



آمار سایت

جاوا اسكریپت